ای تشنه با تلاطم دریا چه میکنیای کشتی نجات به صحرا چه می کنی بالا نشین عالم امکان، به روی خاکبا شور و حال عالم معنا چه می کنی ای زخمی جهالت یک نسل بت پرستبا درد جهل و کینه اعدا چه می
وقتی شوند قافیه با هم رباب و آباین آب آتشی شود اندر دل رباب سوزنده چون گدازه آتشفشان بودوقتی که می چکد به رخ زرد اشک ناب هر جا صدای طفل صغیری رسد بگوشحتی صدای خنده به دل میدهد عذاب در هر کجا